نقشی که ان نمیرود از دل نشان توست

 

اینکه چی شد چی نشد خیلی مفصل شده از طرفیم فکر نکنم هیچوقت جزئیاتش یادم بره ولی مینویسم یه روز .این روزا بیشتر یهو دلم خالی میشه تنم یخ میکنه بعد قلبم مچاله میشه توش خون جمع میشه که مستقیم میفرسته تو کله ام... 

موووج دار رگه دار سفید بلندمو

 

درست ارزو کنید.وقتی مینویسید میشه برای ساعت ده فردا شب خوشخال ترین باشم خدا دقیقا برا همون ساعت خوشحالتون میونه ولی وقتی قراره خوشحالیتون از موضوعی ادامه دار باشه بگید از ده فردا شب تا فلان قدر روز تا اخرش تا ابد تا وقتی مرگ جداتون کنه نه اینکه فرداش حالتون رو بگیره :( 

ویش می لاک پلیز

 

ادم بی صبریم برای برنامه ها.همیشه زود اماده میشم خیلی زودتر میرسم.

الان برای اینکه لحظات وحشت ناکه منتهی به نه شب رو سرگرم کنم خودم رو کارامو دارم انجام نمیدم که کار داشته باشم.نتیجه؟ حس میکنم تهش وقت کم بیارم با این اوصاف :)) 

صبح همایش بود حوصلم سر رفته بود سودوکو بازی میکردم یهو دیدم صدای شاتر دوربین کنار گوشم میاد امیر عکس گرف میگه خجالت نمیکشی :)) رفته اونور عکس میگیره ازم بعد یبار دوباره سر اینستا مچمو گرف :)) دیگه ازوسطا هم پیچوندم بیام بیرون جلو درmasirikaرو دیدم .ذوق کردم.

کتاب درخت زیبای من یا یه همچین چیزی رو تموم کردم امروز بسی دوسش داشتم :( اولاشو زیاد نه ولی تهشو چرا.خیلی.

نمیدونم ماجزای پچ پچ رو تعریف کردم یا نه  چک میکنم اگه نبود تعریف می کنم ولی امروز بستم رسید‌مامان زنگ زده میگه بسته داشتی گفتم اره میگه ممکنه به اسم گیلزاد باشه :/// گیجا بجای فامیلیم نوشتن گیلزاد.:/ 

درخت خرمالومونم تمام شاخه هاشو زدن یه گلدون بزرگ خرمالو داریم الان :ایکس 

از اونجایی که تا سه نشه بازی نشه امیدوارم شب هم من دوانگشتی رو داشتم باشم :دی 

صبح من نزدیکای میدون شهرداری بودم دیدمش سر امام داشت میومد.بعد یهو جلوم شلوع شد حواسم به پام بود که نخورم به مردم سرمو اوردم بالا دیدم با جدیت و کمی خشم داره نگام میکنه سلام کردم.سلام کرد ولی هنوز اون حجم خشم رو نفهمیدم :)) کلا صبح ها اعصاب نداره شاید. هرچیه نمیگه ادم میترسه بعد شب چطور بیام جلو خب :دی 

همینقدر ذهنم بهم ریخته عه میدونم هیچکی سر درنمیاره از بس پراکنده گفتم :دی برم یه چرت بزنم که بعد کارامو اغاز کنم :استرس

چیزی تا صبح فردا نمانده

 

 

میشه فردا دقیقا همین ساعت خوشحال ترین دختر روی زمین باشم؟:)

بغض

 

 

دیشب حرف زندایی مرحوم ماامان شد یهو برگشت گف باید شوهرخاله رضا باشه تعریف کنه هم خیلی با اب و تاب میگه هم خیلی پیششون میرفت.بعد یه خاطره رو تعریف کرد و یهو یادمون اومد شوهرخاله مرده. برگشتم گفتم شمام دقیقااا با لحن و صدای خودش خاطره رو شنیدین؟

من هنوزم با کوچیکترین اشاره بهش تو خونه بغضم میگیره و تو چشام اشک جمع میشه.

چقدر دلتنگیم شوهرخاله کاش میدونستی جان دل:(

 

+دیروز که از خونه حادثه دیده خدا به داداش اینا رحم کرده داداش اینا اومدم بیرون که برم دنبال کرم و اینا. یهو سر کوچه تقریبا دیدم وااای زهرا .پر پر زدم باهاش تو خونه اومدم چون پرسپولیسی اصیله :)) وگرنه میومد باهام بیرون. نیمه اول رو موندم بعد رفتم خرید.ولی واقعا چقدر خدا به داداش اینا رحم کرد.وگرنه الان کل خونشون رو هوا بود :(