به یک عدد دوست جهت ارسال عکس هایی که دوستشان دارم یا موهایم خیلی با نمک شده اند بدون قضاوت کردن نیازمندیم:| 

+ الان که موهام اینجوری گوگولی طورانه فرفری شده هی تو ایینه نگاه میکنم میدونم فردا صبح به شعاع یک متر میره هوا هیچکی نباید باشه که عکسشو براش بفرستم؟:( مارال که تولده مائده هم داره چت میکنه.

++تو کتاب خونه امروز رفیق زرنگمو دیدم که المپیاد شرکت میکنه اصن و خیلی خفنه بعد که فهمیدم نه ترمه میشه اینقدر ذوق کردم :دی اونا هیچی گف بریم تیاتر دلم میخواد قراره دوشنبه بریم :)) حتی اسم تئاترشم نمیدونم. یادمه فقط تو تماشاخانه اکبر رادی بود که تاحالا نرفتم.یه تئاتر دیگم استش که با یه دوست دیگم میرم خیلییی وقته تئاتر نرفتم کلا.

+++ دانشگاه رفتنی که خیس خیس خیس شده بودم اب ازم میچکید یک آن برگشتم خودمو تو دیواار ایینه ای کتابخونه وسط سبزه میدون نگاه کردم داشتم فکر میکردم این شکلی بودم که دل یکی رو برده بودم ؟ بعد دیدم از حالت عادیم که قرمز میشم و اینا قیافم بهتره :)) اوضاع خود درگیرانه ای بود خلاصه. 

 

++++ خونه اومدنی رو به بیرون داشتی به یه دختره توضیح میدادی خیلی جدی دوست داشتم همونجوری وسط خیابون بین تاکسی ها بمونم ... 

 

+++++ یکی از فامیلا داشته صبح میرفته سر کارش که رو پل بوده ماشینشو آب میبره.تو ماشین خفه شده.پلیسا پیدا کردن کشیدن بیرون شناساییش کردن بعد ما کمپلت خبرو از اخبار شنیدیم. :| این دومین باره خبر مرگ یکی ار اشناهارو از اخبار گیلان میشنوم :/ بعد قسمت دردناک ترش اینجاست که سی و سه سالش بود مجرد بود پدرش به تازگی فوت کرده بود با مادر پیر گوگولیش زندگی میکرد.دلم برا مامانش میسوزه خیلی سر فوت همسرش اذیت شده بود :(((خدا به همشون ارامش بده...

توزهره رو ندیدی؟*

 

میخواستیم صبح دوتایی بریم ببینیم چی میشه پاشدیم دیدیم همچنان سیل میباره.کنسلش کردیم چون نمیدونستیم که تا ده چه غلطی بکنیم وقتی سینما بسته عه کافه ها بستن گرفت خوابید من رفتم ده دقیقه بعدش که به مامان بگم، بارون چنان بند اومد که هیچ دلیل قانع کننده ای جز حکمت نرفتنمون پیدا نمیکنم :|  بعد الان که مائده داشت میرفت دوباره شدید شروع شده و میباره فکر کنم منم مجبور شم اسنپ بگیرم. :(
دیشب خواب دیدم تو کنسرت پالتم همین رشت بعد تهش نشستم با مهیار حرف بزنم یهو دیدم کنار دستم هومن خیاطه.:)) خوابام خط رو خط افتاده بودن جا داشت جاش مسیح باشه چون اخرین مکالمه قبل خواب با مائده متعلق بهشه. اما فکر کنم کوپنش تموم شده بود شب قبل اومده بود.
یه بازیکن فوتبالی بود که بزرگوار از یه نقطه ای به بعد چندسااااال پیش لقب پسرم رو به خودش گرفت :)) بعد همینجوری هم پسرم مونده منم که پیگیر فوتبال نیستم دیشب گفتم یه سرچ بکنم در چه حاله مرده زنده عه دیدم اومده سپید رود :||||| در گوشمه دقیقا :||| البته دیگه بازی های سپید رود عضدی نیست ولی رشت که استش اینقدر غیر منتظره بود :/ هنوزم حس میکنم بهم خیانت شده اومده شهر مادرش بهش یه خبر نداده.دوست دارم بزنمش :| قلبمو شیکوند اصلا.
هیچی درس نخوندم حس بهم ریختگی دارم .برم حموم بیام یکم بخونم یا یه برنامه بریزم ساعت یک هم اماده شم برم دانشگاه تا هشت شب کلاس دارم.
بعد تو این بارون که هیچی خشک نمیمونه مامان قصد به شستن لباس کرده :)) اخرش من اتاقک خشک کنم رو درست میکنم میدونم دیگه :)) منم با کمال میل نود درصد لباسا و وسائلمو دادم مامان بشوره :))) یه دونه جوراب بیشتر ندارم الان.اخه دیروز قبل اینکه بارون بشه شسته بودمشون بعد دوباره خیس شدن ترسیدم بو بیفتن .حداقل اینجوری ابش خوب گرفته میشه.
هفته های زوج برنامم سبک تره یه اسودگی خاصی برم مستولی .البته اگه ازین که نمیدونم ناپارامتری باید چه کنم و امارریاضی نخوندم و تمرینای ماتریس ننوشتم و پروژه سری زمانی ننوشتم، بگذریم :))
دیروز هوا طوفانی بود بارون خیلیی خیلی شدید میبارید صداش بلند بود رعد و برق های اتاق روشن کن میزد بعد داشتیم فیلم نگاه میکردیم اونجام فضا بارونی بود که قشنگ حس میکردین تو فیلمیم رخوت اون لحظات فیلم مارو گرفت تازه بعدش حس میکردم منم که گلی شدم :))

*احمدشاملو

این روزها چطور گذشت

 

 

نهم مهر:
شنبه علی گوهری اومد رشت با یه بغل پشمک و سوهان اردی و کتاب :ایکس
هوام یاری کرد البته فکر کنم براش که یه تی شرت پوشیده بود فقط یکم سرد بود. وگرنه یه ابری نم داری حاکم بود تو شهری که متاسفانه هیچ جا نداره :دی
شبم برگشت.
نگو چرا همه هشتگات شده دو انگشتی وقتی خودتم رفتی پیشش :)))  هنوزم یاد اون موقعیت می افتم خندم میگیره  با اینکه کلاس بودم اون لحظات. مرسی بابت اون عکسه هم نمیدونم چرا به شکل عجیبی دوس دارمش.

بعدش رفتم عطر بگیرم کلییی خندیدیم.میگه که یه مهمونیه بچه های بازاری همه استن میای توام :/ گفتم مگه بازاریم میگه نه خیلی زیادن توام بیا تازه من خودمم اولین بارمه میرم بهمن ماهه :)) گفتم نه زیاد اهل مهمونی اینا نیستم. مامان طبق معمول زنگ زد که نون بخر کلی درموردش حرف زدیم تهش خیلی کمتر حساب کرد عطرو میگه اونم بردار خرج خونه کن :))

بعد نمیدونم چه حکمتیه من هربار که یه دوست از شهر دیگه میاد اینجا میبینم بعدداون روزی که میره تهش به خونه داداش اینا برنامه خونمون ختم میشه:))  منم خوابم تقریبا اونجا.

هشتم مهر:
دوست داشتم یقه هرکی که خوشحال از جلوم تو دانشکده رد میشد رو بگیرم بگم من اندیشم گروهم با میرابوطالبی افتاد میفهمین اونم وقتی که همون ساعت کریمیان ظرفیت داشت چهار نفر و چون کلاس اون نکبت با حذف من از حدنصاب کمتر میشد نمیتونستم حذف کنم. اونام متاثر شن دیگه جلوم نخندن.امروز دارم فکر میکنم خدا کنه تو حذف اضافه کلی بتونم حذفش کنم فقط دیگه گروه دیگم برنداشتم برنداشتم.بی عمومی بودن اونم این ترم سنگین بهتر از عمومی رو نهایتا ده شدنه.

پنجم مهر:
مائده رفت دیدش .میگه خیلی شیطونه طعنه میزنه اذیت میکنه شوخی میکنه :)) ازوناعه که توراحت کنار میای من اصلا.خلاصه شب به غایت پر استرسی بود من هنوزم یادش میفتم قلبم درد میگیره :)) یکم چیز میز درموردش فهمیدیم.فقط من خندم میگیره که بحث جوری شد که گروه خونیشو فهمید ولی نتونست تولدشو بپرسه :))))) :|