فقط خودم میفهمم چرا اینقدر سر این موضوع خندم گرفت ها

 

+جانم؟

-میشه این پاکت آبی روشنشو بدین.

-اره همین که رد کردین ابی روشنه

+مگه سبز نیست ؟

-نمیدونم همون بهرحال دومی :)))

 

رفتم صندوق دیدم داره میذاره بستشو سرجاش و باهمکارش حرف میزد صداشک میشنیدم که میگه سبز آبی... :))

 

#خونه رفیق

#موزه#شماره

#ابرای قشنگ

 

 

ادامه نوشته

دیدار شد میسر و... با گریه پا شدم

 

 

#صبح# دوباره اون سیم هارو وصل کردن ادم فضایی شدم گفت خوبه.بهتراز سری پیش شدی.
بعدگفت میگم فراموشی نگرفتی؟ حس نمیکنی از بعد مصرف این قرص (چهارماهه دارم میخورمش برای مشکلم خیلی خوبه ولی عوارضش واقعا زیاده) حافظت زوال پیدا کرده باشه فراموشی گرفته باشی؟ من؟؟ داشتم به تمام لحظاتی که تک تک لحظه هام با الف یادم اومده بود فکر میکردم.چرا نپرسیدم برعکسش چی فراموش شده هارو هم برمیگردونه؟

#ظهر# نه وقتی سهیل از تصادف مرد نه وقتی سوگل یه هفته بعدش رفت نه وقتی سپهر از عوارض بعداز تصادف رفت پیش خواهر برادرش( سرش ضربه خورده بود) نه حتی بعد از مرگ عمه بابا که کنار خونه بابا بزرگ اینا زندگی میکرد و تاثیر عمیقی روم گذاشت فوتش ،نه بعد شوهرخاله که اینقدر عزیز و نزدیک بود نه بعداز مرگ ف و.... بعداز هیچ کدوم هیچ کدوم اینقدرررر مرگ رو نزدیک به خودم حس نکردم که بعداز مرگ الف حس میکنم.اینقدر که بعداز هر قاب دل انگیزی که توش قرار میگیرم و لبخند میزنم که برم بگم این اخریه سیر شدم ازش قبل مرگم یادم میاد؟ اینقدری که اینگار همین کنار گوشمه هر لحظه ممکنه بیاد.حتی اگه الانی باشه که تو اشپزخونه نشستم از پنجره باد سرد میاد ولی یه افتاب مستقیمی خورده تو سرم که گرمم میکنه که نورش تا گلای پای پنجره هالم رفته.ممکنه مائده بیاد هی زنگ بزنه هی زنگ بزنه...
الف تو چه حالتی بود شب قبلش به چی فکر میکرد.
دیگه از عادت صرفا اعلامیه ها رو نگاه کنم و اسم و شعر رو بخونم  گذشته .زل میزنم به چهره متوفی. به جایی که مراسمشه.به اسم های آخر و ریز اعلامیه.به اسمای داغدیده هایی که جدا شده.زل میزنم به لبخند اکثریتی متوفی ها.
منو مائده تو بین قبرا زیاد پیچ میخوریم همیشه.مدل سنگ قبرامون رو هم انتخاب کردیم ولی برای عکس هنوز تصمیم نگرفتم.نمیدونم اونی که روی سنگ بخوره کدوم باشه قشنگ تره.کدوم بره برا چاپ که یکی مثل من نگاه کنه اعلامیه رو جزییات داشته باشه.

#غروب# یه نور های قشنگی مونده هنوز که پخش شدن تو اتاق.ازین لحظات قشنگ غروبی که نمیخوای هیچوقت تموم شه.یزد تو ذهن من خیلی این شکلیه.خورشید و نورش کلی سبک های مختلف دارن امیدوارم غروباش این مدلی باشه.همین رنگی که ست شه با رنگ دیوار حیاط.
ازین لحظه قشنگا که فقط بیرون رو نگاه کنی صدای پنجره های رو بشنوی دلت پر بگیره صدای بچه های تو کوچه اذیتت نکنه البته هنوز بهاره باد سردی که میاد داخل طبیعیه ولی حیفه نور با شیشه خراب شه...