صبرم از پای در آمد تو مرا دست بگیر...

ادامه نوشته

 

دارم تو استرس دست و پا میزنم و غرق میشم .یه چیزی داریم به اسم سگ سیاه افسردگی من به دایناسور منقرض نشده ی استرس دارم :| 

 

حالا که هی گند میزنم دلشوره داره از سرو کولم بالا میره.یه هفته رو میخوام تو تاریکی و سکوت فرو برم... 

:(

پ رو با بی رحمی و خونسردی تمام رد کردم.:| اینقدر عجیب بودم که جرئت نمیکنم برم نگاه کنم چی گفتم دقیقا

بارون بارید رعد و برق میزد  مثل دوبار پیش یه نصفه نونم موند رو دستم ضایع هم شدم.کاش ادم میتونست فکر مردم رو بخونه.

امشب تنهام خونه.مامان اینا عروسین.فردا هم اونورا کار دارن.

حالم داره هی بدو بد تر میشه و از بیرون؟ پرم از خوشالی الکی و بی حسی...

 

 +یه نفره دوست دارم الان باهاش حرف بزنم ولی حس میکنم اون دوست نداره.اخه همش من پی ام دادم بهش.حس سربار بودن دارم :/ کاش انرژیه برسه دستش یهو بخواد پی ام بده...

 

اسکار قشنگ ترین و پرانرژی ترین جمله امروز به بودن کنار تو به خوش ترین و خوب ترین حالت میگذره 

 و ببخشید ببخشید 

و لبخند اقای دریمی 

تعلق میگیره :)

 

شنبه میانترم استاد سین استش همون که عشقه.سری اول تمربنا که تحویل داده بودیم من فقط دوتا ار انتگرالا رو تونستم محاسبه کنم بقبه سوالا همش تهشون که به انتگرال میرسید گیر مبکردم.بعد امرور برگه هامونو اورده بود دیدم برام نوشته انتگرال ضعیف.حس کردم به ابتدایی برگشتم :))

ته کلاس داشت ار امتحان میگفت که در پیشه یهو بحث این شد یه جارو مثلا نمیتونستین انتگرال حساب کنین بذارین شلغم ادامه بدین با شلغم من بدونم بلدین حداقل یه بخشی ازنمره رو بدم بهتون یهو برگشت منو نگاه کرد با دست نشون داد کلی گفت.ابرو شرف نموند برام :)))) قشنگ با لودر ازروم رد شد.تهش بعد میگه دیدم حیفی.همه بچه ها انتگرال ها ضعیف بودنا تو ولی بخشای معادلاتی رو همه رو بلدی درستم نوشتی بعد انتگرالی که ربطی به من نداره رو یهو اینجوری.بلندم گفت فقط برا تو نوشتم انتگرال ضعیف که بری کار کنی :|  :))) دیگه خلاصه کلی خندیدم اومدیم بیرون.بچه ها میگفتن ماهم داغون بودیم خب تو ولی قشنگ تو چشمشی :)) از هفتاد سر همین شدم پنجاه و دو.:| دیگه اسن سری به لطف اینترنت و دوستان یکم انتگرالا رو حل کردم خیلی برام مهمه ببینم چند شدم :))

مسخ شدم

 

بدنم از شدت خستگی درد میکنه هفته بشدت شلوغیه امروزم از هشت صبح تا هشت شب کلاس داشتم و وسطش بدو بدوهای پروژه‌.نشسته بودم کف اتاق که از تمرینایی که حل کردم عکس بفرستم برای امیر تموم که شد سرمو بالا اوردم بیرون رو دیدم چشمم خورد به سیاهی محض اسمون و ماه طلایی و بزرگش...هنوزم لبخندش رو لبمه :)

این شبایی که ماه میاد اینور وتو دید اتاقمه بهشت منه :ایکس 

ادامه نوشته