بیا و
کمی جرات و حقیقت
بازی کنیم
من از حقیقت دلم میگویم و
تو جرات کن و
مرا دوست داشته باش


#سینا_جوهریان

 

ادامه نوشته

که بی تو من نفس ندارم

 

 

دیروز خیلی هول هولکی رفتیم لنگرود من رفتم پیش زهرا که تنها بود بعد مث اینکه مائده هم با باباش اومده بود بهم زنگ زد اومد اینور رفتیم بیرون.چقدر تو راه خندیدیم بماند :)) تیپمون و حالت راه رفتنمون شبیه کسایی که میخوان برن دعوا بود :)) 

تو راه بحث ماه بود داشتم میگفنم چقدر ازین چراغا که شکل ماهن دوست دارم ولی خیلی گرونن .بحث تولدم شد قرار شد از هرکی میشناستم گلریزون بذارن یه هزار تومن دوتومن بگیرن  که کادوم جور شه :)) مثلا برن پیش مستر لبخند بگن بعد گفتم الان دو هفته استش نیست گفت عه دوتومنمون پرسد :)) بعد قرار شد پولو بزنن به جیب.بعد بحث بود که من جوراب بیشتر دوست دارم یا کتاب که گفتم دو انگشتی رو:)) حالا قراره بخاطر تولدم یه شب اجارش کنن برام :)))) هیچ کدوممون فکر نمیکردیم به این فلاکت بیفتم:))اینقدر دیگه تو اون تایم خندیدیم باز :))) 

رفتیم پارک قسمت شهربازیش .اینقدررررر خندیدیم که هنوزم عضلات فک و پشت و شکمم درد میکنن اهنگ های فوق العاده شاد و ریمیکسی میذاشتن اون ته داشتم میرقصیدم قشنگ :)) همینقدر خجسته دل. بعد رفتیم ماشین برقی یوار شیم منو مائده .جفتمون پول نیاورده بودیم زهرام فقط پونزده داشت :)) کارت نیاورده بود.
تو صف بودیم یه بچه اومد ردمون کنه فک کرده بود ما همراه بچه های داخلیم یهو دید که عه بلیط داریم.یا بچه کناریم اینقدر بد نگامون میکرد؛ نگاه عاقل اندر سفیه :)) بعد دوتایی یه ماشین نشستیم که هی خراب میشد.مائد پاش رو گاز بود من فرمون رو داشتم.هی بهش میگفتم تو بگیر قبول نمیکرد میگف رانندگی کن شاید نظرت عوض شه :)) تهش به این نتبجه رسیدم اگه دره ای علاقه در من داش به وجود میومد نابود شد :))اولین بار که خراب شد میگفتم که گاز بده وسط راهیم تا پسره اومد درستش کرد پدالو یهو محکم تهش بهش ضربه میزد یه ذره سوار ماشینمون میموند بعد میرفت تصور این وضعیت اخرت خنده بود :))))) بار دوم دقیقا کناررخودش خراب شد.بار اخر تا مائده درست کرد رسیده بود پشتمون که یهو راه افتادیم.دیگه اینقدر خندیدیم اینقدر ضایع بودیم که همه داشتن بجا بچه هاشون مارو نگاه میکردن کلی مردم جمع شده بودن :))) موقع پیاده شدن همین که اومدیم راه بریم یهو اهنگ گفت let' s go :))
 زهرا فیلمم گرفته :)) اوصاعی بود اصن .جاتون خالی واقعا.
قراره ماه بعد برا مائده مهمون بیاد بعد مسئولیت یکیشون با منه که ببرم بگردونمش ‌.اونم دوروزززز کجاشو هم هیچ نظری ندارم :)) بعد گفتیم بیایم اینجا بخندیم یکم :)) شاید اونا حاضر شن باهام کشتی صبا سوار بشن هم تازه :))

 

ادامه نوشته

رژ جنس خوب یا بد :))

 

امروز چقدرررررخندیده باشیم خوبه؟:))) رو صورت امیر جای رژ بود بعد چهار ساعت کلاس که اومد پیشمون دیدیم بعد هرچی تلاش میکرد پاک نمیشد:)) بعد هی فحش میداد به ص که من از صب باهاتم چرا چیزی نگف :)) ص هم ازین مذهبیاست داشتیم حرفشو میزدیم که بهو دیدیم داره میاد سمتمون :)) نازنین نه گذاشت نه برداشت یهو گف شماره چشمت چنده امیر همزمان داشت ازش میپرسید از صب متوجه چیزی رو صورتم نشدی بعد فهمید قضیه رو میگه نه مث اینکه الان دیگه لازمه برم دکتر :)) هی امیر میگفرشر قرار رژ نزنین :دی اوضاعی داشتیم :))
بعد یکی که خیلی باهاش رودروایستی داره رد شد دستش رو صورت داشت باهاش سلام علیک میکرد وقتی داشت برامون توضیح میداد که بابا مث اینکه لبش کجه ما فقط روبوسی کردیم داشت اجرا میکرد یهو همون پسره برگشت ما ولو بودیم  قشنگ رو زمین :))
من از صبح صدا نداشتم الانم یکم بهتر شده بعد پانتومیم داشتیم :)) مارال یهو میگف تند حرف نزن باید لبخونی کنیم ناری و ایمان خیلی موفق بودن :دی اوضاعی بود.
سر کلاس اقای مرغ بشکل عجیبی همه چی رو مینوشتم حتی بلد بودم بعد منو کلا نمیدید :| نازی میگف یحتمل مردی:)) یعنی اصلا ها بعد اگه نمینوشتم :// هی گیر داده بود به جلسه پیش غایبا منو نمیگفت اصن :))) اوصاعی بود کلا.
حالم خیلی بد بود اومدم خونه ناهار خوردم.به محض دراز کشیدن خوابم برد همون لحظه مامان زنگ زد که داروهارو بده دوباره دراز کشیدم بابا اومد حتی یادم نمیاد که باهاش سلام کردم یا نه البته مادربزرگ میگه سلام خسته نباشید گفتم :دی خوابیدم.بابابزرگ اومد دیگه دیدم زشته پاشدم :دی این وسط بابا اداره رفت داداش یسر اومد من نفهمیدم کلا. الانم فردا میپرسه استاده منم خوب بلد نیستم اگه از شانسم اسم من در بیاد جواب ندم کل گروهم منفی میگیره :/ 

نهنگ

 

دود سیگارت بودم ای کاش...!
بغض هایت را به جان میخریدم
و دود میکردم...

#نگار_قاسمی



ادامه نوشته