این روزها چطور گذشت
نهم مهر:
شنبه علی گوهری اومد رشت با یه بغل پشمک و سوهان اردی و کتاب :ایکس
هوام یاری کرد البته فکر کنم براش که یه تی شرت پوشیده بود فقط یکم سرد بود. وگرنه یه ابری نم داری حاکم بود تو شهری که متاسفانه هیچ جا نداره :دی
شبم برگشت.
نگو چرا همه هشتگات شده دو انگشتی وقتی خودتم رفتی پیشش :))) هنوزم یاد اون موقعیت می افتم خندم میگیره با اینکه کلاس بودم اون لحظات. مرسی بابت اون عکسه هم نمیدونم چرا به شکل عجیبی دوس دارمش.
بعدش رفتم عطر بگیرم کلییی خندیدیم.میگه که یه مهمونیه بچه های بازاری همه استن میای توام :/ گفتم مگه بازاریم میگه نه خیلی زیادن توام بیا تازه من خودمم اولین بارمه میرم بهمن ماهه :)) گفتم نه زیاد اهل مهمونی اینا نیستم. مامان طبق معمول زنگ زد که نون بخر کلی درموردش حرف زدیم تهش خیلی کمتر حساب کرد عطرو میگه اونم بردار خرج خونه کن :))
بعد نمیدونم چه حکمتیه من هربار که یه دوست از شهر دیگه میاد اینجا میبینم بعدداون روزی که میره تهش به خونه داداش اینا برنامه خونمون ختم میشه:)) منم خوابم تقریبا اونجا.
هشتم مهر:
دوست داشتم یقه هرکی که خوشحال از جلوم تو دانشکده رد میشد رو بگیرم بگم من اندیشم گروهم با میرابوطالبی افتاد میفهمین اونم وقتی که همون ساعت کریمیان ظرفیت داشت چهار نفر و چون کلاس اون نکبت با حذف من از حدنصاب کمتر میشد نمیتونستم حذف کنم. اونام متاثر شن دیگه جلوم نخندن.امروز دارم فکر میکنم خدا کنه تو حذف اضافه کلی بتونم حذفش کنم فقط دیگه گروه دیگم برنداشتم برنداشتم.بی عمومی بودن اونم این ترم سنگین بهتر از عمومی رو نهایتا ده شدنه.
پنجم مهر:
مائده رفت دیدش .میگه خیلی شیطونه طعنه میزنه اذیت میکنه شوخی میکنه :)) ازوناعه که توراحت کنار میای من اصلا.خلاصه شب به غایت پر استرسی بود من هنوزم یادش میفتم قلبم درد میگیره :)) یکم چیز میز درموردش فهمیدیم.فقط من خندم میگیره که بحث جوری شد که گروه خونیشو فهمید ولی نتونست تولدشو بپرسه :))))) :|