دیشب حرف زندایی مرحوم ماامان شد یهو برگشت گف باید شوهرخاله رضا باشه تعریف کنه هم خیلی با اب و تاب میگه هم خیلی پیششون میرفت.بعد یه خاطره رو تعریف کرد و یهو یادمون اومد شوهرخاله مرده. برگشتم گفتم شمام دقیقااا با لحن و صدای خودش خاطره رو شنیدین؟

من هنوزم با کوچیکترین اشاره بهش تو خونه بغضم میگیره و تو چشام اشک جمع میشه.

چقدر دلتنگیم شوهرخاله کاش میدونستی جان دل:(

 

+دیروز که از خونه حادثه دیده خدا به داداش اینا رحم کرده داداش اینا اومدم بیرون که برم دنبال کرم و اینا. یهو سر کوچه تقریبا دیدم وااای زهرا .پر پر زدم باهاش تو خونه اومدم چون پرسپولیسی اصیله :)) وگرنه میومد باهام بیرون. نیمه اول رو موندم بعد رفتم خرید.ولی واقعا چقدر خدا به داداش اینا رحم کرد.وگرنه الان کل خونشون رو هوا بود :(