دیروز قرار بود میم ح رو ببینم .رفیق ریزه میزه ِ کیوتم. خاله فرشته اینا اومدن شام خونمون و حسام هم بود.نگاهش میکردم فکر میکردم چقدررر بهش میاد که رو کشتی کار کنه.چقدر کارش مناسبشه.چقدر تغییر کرده.قبلا خیلی اروم بود یهو یه حرفی میزد میترکوندمون از خنده.الان تو جمع بود حرف میزد بحث پیش می اورد با اعتماد بنفس چقدر محیط تاثیر گذاشته بود روش.
خلاصه تازه رسیده بودن که رفتم بیرون و همو دیدیم و قبلش یه نم بارونی زده بوددکه حسابی خیابونا دلبر شده بودن.قرار شد بریم کتابفروشی تازه افتتاح شده که از قضا برای معلم سابقش بود.خیلی جای دنجی بود تو مسیر دانشگاهمم استش. 
رفتیم دررادامه خیابون مورد علاقم و از تو پارک قرار شد بریم مطهری که خب اصولا شبا من نمیرم پارک ولی خیلی قشنگ بود زمین خیس و نور برگ ها و تاریکی و یه حس و حال خاصی داشت .داشت حرف میزد و گوش میکردم .سگ دیدیم داشتم سکته میکردم.دیگه بخاطرش به راهم ادامه دادم .هی میگفت فقط جیغ نزن و ندو :))
برام پیکسل اورده بود و من ذوق ذوقی بودم براش.رفتیم چایی خریدیم نشستیم میخوردیم.تکیه داده بود به این گلدون های درخت توشونه.من نشسته بودم رو این دایره ای ها زل زده بود بهم خندم میگرفت :)) یهو دیدم شت. مسیح داره رد میشه :/// مارو ندید ولی ناخوداگاه پریدم :)) نمیدونم چه حکمتیه هروق باهاشم مسیح رو میبینیم :)) یعنی طفلی بعد نمایشگاه هلک هلک هربار میاد اینجا :/ دهنش سرویس شد که.
باهام تا کوچمون اومد .موهای جادویی داره قرار بود بهم بریزمشون.بعد نمیدونم چرا خجالت کشیدم زیاد دلم نیومد:)))) اخههه مو اینقدررر انعطاف پذیر و نرم؟:/

اومدم خونه دیدم پ اس داده که اینقدر با پسرا نپر :)) مارو دیده بود تو راه 

 

من یادم رفته بود لذت دوست داشتن رو.اینکه باهاش حرف بزنی قرار بذارین برین بیرون معاشرت کنین .خیلی کیف داره خیلی.خیلیییی وقت بود ازش بی بهره بودم .چقدر نیاز دارم .

+دیروز تو غرفشون برنامه کتاب ارغنوان بود .بعد خانومه یسری عکس گذاشته کنار هم.یه دختره استش یه سلفی دوتایی داره یه عکس دیدم ایتش که همون دختره و نویسنده و مسیح. مسیح لبخند زدهههه.مسیحی که از عکس فراریه.از طرفی دختره یکم شبیه یکی از فالویینگای مسیحه که فامیلشونه.نمیدونم :( نمیدونم :( نمیدونم :(