سه شنبه هوا بارونی بود و ظهر راه افتادیم سمت کاشان .ترافیک خیلی شدیدی بود از تهران تا قم همین باعث شد که دوازده شب برسیم تازه. رفتیم دیدیم اونایی که قبل ما تو خونه بودن به خیال اینکه ما امشب نمیایم امشب هم موندن.اینجوریه که اونا میرن تعریف میکنن از خوش شانسیشون که اره یه شب دیگم شانسی موندیم ما میگیم از خستگی و خشک شدگیمون.
خلاصه صبح ساعت نه رفتیم خونه هه و داشتیم جایجا میکردیم که خاله اینا هم رسیدن.ده نفری بودیم و دوتا ماشین
خونه خیلی گوگولی بود حیاطش.
اون روز رفتیم مرنجاب .چهل کیلومتر مسیر مواج و سنگی رو گذروندیم توراه دو قسمت تپه های شنی رو رد کردیم ولی از بس همه گفته بودن روبه رو کاروانسرا رفتیم اونجا ولی اونجا یکم باز پوشش گیاهی بود دیگه ما بچه ها کلی رفتیم پایین یکم کم شد. از عجیب ترین صحنه هایی که اولش دیدم هم سمت چپمون بود که سایه ابرا رو شن های اون قسمت دور افتاده بود بعد دریاچه نمک یه ترکیب عجیبی رو از دور تشکیل داده بودن.خود کویر؟ شگفت انگیز و نفس بند اورنده... اون حجم تک رنگی واقعا منو تو رویا میبرد... غیرقابل توصیف استش.
فرداش رفتیم حمام اقاخان و خانه عباسیان یا عباسی یادم نیست که خیلی دوسش هم داشتم.کلی هم خندیدیم که چطوری اینا خونه رو یاد میگرفتن به این نتیجه رسیدم که اینجوری بود خونه هاشون که خانوما بیرون نمیتونستن بیان :| هم راه خروج معلوم نبود هم دنبال یه بچه بری از پای در میای یا اینقدر دور خودت میپیچی که تهش باید گوسه اتاق یا تو سرداب بخوابی :/ اگه خونه من اینجوری بود هماره گم میشدم تهش میرسیدم به اون بخش که مهمونا میموندن با اونا خارج میشدم :)) فک کن بچت تو خونه گم بشه همونجوری برا خودش بزرگ شه بعد یهو همو ببین چه فیلم هندی بشه:))) باید یه نشانی به نظرم میبستن در کودکی به بچه ها.
خانه طباطبایی ها و حموم میراحمد یا یه اسم دیگه کلا هم رفتیم.بعد دیدیم حمام فین شلوغه رفتیم سراغ شهر زیر زمینی نوش اباد.
همه جا اصولا ورودی شماره یک اصلیه اینجا شماره دو اصلی بود :)) اینم خیلییییی فوق العاده بود البته من داشت دیگه اشکم از برای جای تنگ و ترسم در میومد که یه اتاق طور کوچکی بود هیچ کی نیومد پیشم یکم بهتر شدم . :/
برگشتیم فین ولی ده دقیقه بود بسته بودن که دیگه کلا موند برا فردا صبحش قبل رفتن یسر بریم.نفر اول رفتیم داخل کلی مسخره بازی در اوردیم:))  هر کی از کنارمون میرفت میخندید دیگه.اون روز دومم بعد ازاولین جایی که دیدیم داداش فاز تورلیدری برداشت با لهجه گیلکی انگلیسی حرف میزد قیافشو یجور کرده بود بعد دوتا خارجیا بودن که قاطی ما داشتن راه میمومدن میخندیدن:)) ترکیده بودیم کلا :))
اون روز صبح به لطف پسرخاله عزیز منو زهرا هم بالاخره با بدنی پر ویروس و حال مریض برگشتیم.اونا رفتن کرج ما اومدیم که بیایم خونه.ناهار رفتیم قزوین جان:ایکس یه رستوران بانمک هم رفتیم هوژان اسمش بود فکر کنم...