مثلا مارال ... یه کلیپ برام فرستاد از سفر یه روزش به تهران. بعد گفت اون تهش که لب بام نشستیم پامونو تکون میدیم جاست فور یوعه... امروز تعریف کرد که اینقدر وقتمون کم بود همه جا سک سکی رفتیم اینم داشتیم برمیگشتیم یهو گفتم وای ایمان ؛ فاطی ! برگشتیم نشستیم برات بجات پاتکون دادیم :دی
نمایشگاهم در حد نیم ساعت رفته بود که برا خواهرش یه چندتا کتاب بگیره برا منم یه کتاب یادگاری گرفته بود..
شما باشید نمیمیرید برا این رفیقتون؟
+میم پنجشنبه میره تهران که فردا پرواز دارن... :( مامانمون بود. قراره هنو وظیفه جمع کردنمون دور همو بر عهده داشته باشه :)) چقدر براش خوشحالم که میره ازین خراب شده چقدر دلم براش تنگ میشه آخههههه:(((((
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۷/۰۲/۱۵ ساعت 18:54 توسط FaaTeme