امروز دوباره دلم خواست برم موزه اونم تو اون حجم کار.خانومه منو شناخت گفتش تو همونی نیستی دم عیدی اومده بودی ایراد پیدا کرده بودی واینا گعتم چرا چه خوب یادتونع :)) گفتش که برو مجانی ببین دومین بارته و فلان.یکم اصرار کردم قبول نکرد.جدیدا مردم خیلی بهم حال میدنا :عینک دودی بعد دیگه قشنگ گشتم اومدم بالا یه خانم دیگه هم بود.اولیه برگشت گف که رشتت گفتی چی بودو همین شد شروع حرفامون داشتم از علاقم و این داستانا میگفتم دومیه گفت چه ادم هیجان انگیزی هستی خودت خیلی متفاوت از هم سن هاتی و یکم داشتیم صحبت میکردیم درمورد این چیزا بعد گفت یهو پس تو باید بری ایتالیا.منو داری :))) گفتم واااااای از کجا فهمیدین کشور مورد علاقمه گفت اخه مورد علاقه منم است. گفت از کی و کجا اون سریاله رو هردوتا دیده بودن.گفتمم یزدم دوست دارم خیلی حرف زدیم ازین حرف انرژی دارا قشنگا یکم رویا پردازی کردن خندیدیم :)) میگه تو دیگه مهمون افتخاری ما استی هر وقت خواستی بیا سر بزن مجانیه برات :دی اون اقا رو اعصابه هم نبود منو. میدید فکر کنم جیغ میکشید :)) واقعا چسبید دوست داشتم اون تایمی کهاونجا بودم و حرفای بعدش رو.
بعد دیگه رفتم که ببینم برم برا جشن امضا تیاتر موردعلاقم دیدم صفه رد شدم .با اون حال چندتا از بچه های خود اون گروهو که میشناختم سلام علیک کردم گفتم دیرمه میخوام برم.تو صف فرفری هم بود :)) رشتش که فیزیکه موهاش که فره تاسوعا تو برنامه موسسه هم اومده بود اینجام که دیدمش :دی خلاصه امروز با کلی بدو بدو اومدم خونه بالاخره.
امشب هم مهمون داریم دوتا عمه ها.بعد شامم ممکنه عموم اینا بیان.منم بشدت خوابم میاد و خستم.یازده کیلومتر فقط راه رفتم:/