وایستاده بود منم که داشتم میومدم مستقیم رسیدم بهش ناخوداگاه گفتم مرسی که زرد پوشیدین با گلا ست شدین شهرو قشنگ کردین.غش غش (قش قش) خندید. :)
رشت کودک کار نداشت از قبل عید اومدن یسری که کلا هم خیلی مشکوکه.صبح نشسته بودم رو نیکمتای توی علم الهدی تو خودم بودم یه پسر بچه اومد پیشم نشست ازین پیتزا کوچیکا گرفته بود از مغازه پایینی بازش که کرد با محبت گفت بفرما خاله گفتم نوش جان و غروب که دوباره داشتم میرفتم همون ورا دیدم داره ادامس میفروشه...
شب از کلاس برگشتنی رفتم اونجایی که کتاب درسیای دست دو داره.درسای عمومی یا کتابایی که زیاد به کارم نمیادو اونجا میگیرم که هم ارزون تره هم ورق کمتر مصرف شه.اقاهه کلی برام گشت دیدم که عه سمعک هم داره بعد ولی کتاب خیلییی دیگه داغون بود گفتم نه دیگه داغونه و اینا گفت بردار ببر.یه اقاهه هم اومده بود هم سن و سالش ازین پیرمرد گوگولیای جنتلمن.برگشت به من میگه که اینقدرررر این ادم خوب و مهربونه اقاهه میگفت این پیرمرد گوگولیه معلمه از اون معلم با صفاهاست. من این وسط هی اصرار که نه اینجوری نمیشه که حداقل بگو چقدر میشه من پولشو بدم.میگه من پول نمیگیرم میخوای بری نوشو بخری بخر :)) پیرمرد گوگولیه میگفت تو رو من اصلا جبران میکنم البته خودمم میام از من پول نمیگیره.یکم باهام انگلیسی حرف زد : دی خلاصه کتابو مجانی برداشتم اوردم :دی